غریبه

براي رسواييِ اين دلِ بيچاره
تنها همين گونه هاي خيس؟
همين دستهاي يخ کرده؟
و همين لبهاي لرزان
کافي ست.
به خدا
تا وقتيکه دستهاي مهربانِ تو
آرامش بخشِ اين تنِ تنهاست
از هيچ کسُ هيچ چيزي نخواهم ترسيد
تو که مي داني ؛
براي شکستنِ اين دلِ بيچاره
تنها يک چينِ پيشاني ؟
يک خمِ ابرو ؟
يک نگاهِ طوفاني ؟
و يک تحديد براي تحريمِ دستهايم از گرمي دستهاي تو
کافي ست.
من که به جز تو کسي را ندارم
... غريبه؟ بگو که حرف هايم را باور مي کني
![]()
![]()
![]()
![]()



شهرزاد قصه گو که خودش قصه س