سیب

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
***
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز!
سال ها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان؟
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا؟
خانه کوچک ما
سيب نداشت!
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۷/۲۹ ساعت 4:6 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س