sib

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

***

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز!

سال ها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان؟

مي دهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا؟

خانه کوچک ما

سيب نداشت!