khahesh

براي رسواييِ اين دلِ بيچاره

تنها همين گونه هاي خيس؟

همين دستهاي يخ کرده؟

و همين لبهاي لرزان

کافي ست.

 به خدا

تا وقتيکه دستهاي مهربانِ تو

آرامش بخشِ اين تنِ تنهاست

از هيچ کسُ هيچ چيزي نخواهم ترسيد

تو که مي داني ؛

براي شکستنِ اين دلِ بيچاره

تنها يک چينِ پيشاني ؟

يک خمِ ابرو ؟

يک نگاهِ طوفاني ؟

و يک تحديد براي تحريمِ دستهايم از گرمي دستهاي تو

کافي ست.

 من که به جز تو کسي را ندارم

... غريبه؟ بگو که حرف هايم را باور مي کني