‏"گاهی‌ وقتا بدشانسی‌ هامونم از سَر خوش‌ شانسی‌ هستش"؛ این رو بعدا متوجه‌اش می‌شیم.

‌ زندگی زندان سرد آرزوهاست... 

‏محمود درویش یجا میگه: “چگونه دلتنگ نمی شوند، مگر شهرشان شب ندارد؟”

زندگی خنده کنان شاهد جان دادن ماست...

خسته ، خودخواه ، بی‌شکیب از این جهان فقط همین‌ها را برایم باقی گذاشته‌اند ؛ با من مدارا کن ! بعدها دلت برایم تنگ خواهد شد ...