تو اينجا نيستي ! تنهاي تنها ، با سکوتي سخت درگيرم و مي دانم ، اگر ديگر نيايي ، در غروبي سرد و غمبار و پر از ترديد مي ميرم ! اميد بازگشت تو ، مرا زنده نگه مي دارد و آري تو مي آيي ! تو مي آيي بهانه من

 

و مي دانم دوباره شاخه هاي خشک احساسم ، جوانه مي زند ، لبريز از عشق و شکوه زندگي مي گردد و با تو ، تمام لحظه هاي تلخ پاييز و زمستان را ، تمام لحظه هاي بي تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بي روح نبودت را ، شبيه قاصدک ، در دست هاي باد مي اندازد و ديگر ، به آن فصل پر از دلتنگي و سرما نينديشد ! تو مي آيي بهانه من