منم تنها آن مرغ بی آوا

منم تنها منم آن مر غ بی آوا
فتاده در تن هستی سراپای وجودم
در کسوفی سخت پنهان است
منم تاریکی آن نیمه هستی
به روی باغ دستانم
گلی هرگز نروئیده است
و می دانم دوپای آرزوهایم
دگر چون بادپایی
ره نمی پویند
و تو
تو دریایی و از عمقت وجودم تشنه می آید
زمن تا به ساحلهای هموارت
هماره هفت دریا موج در موجند
**********
سعی کردم همیشه تنها باشم چون تنها به دنیا اومدم و تنها هم میمیرم.سعی کردم عظمت دوست داشتنو درک کنم زیرا انقدر عظیم است که تقوا و هستی را نابود خواهد کرد.سعی کردم خانه عشقم خالی ،اما تنها برای یک نفر <<لبخند بزند گریه کند و قدم بردارد >>
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۲۰ ساعت 19:35 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س