عمر میگذرد و ما همچنان غافلیم

سکوت ما بهم پیوست و ما...ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم وخنده زدیم.نهفتیم و سوختیم.
هر چه بهم تر ،تنهاتر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک امدم بنده شدم و تو به بالا رفتی و خدا شدی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گاه نوشتن خاطرات ،ورق خوردن صفحات زندگی ام را به نظاره می نشینم تا آن گاهی رسد که ناب ترین و با شکوه ترین لحظه ای رسد که پر از شوکت و ماوراء و هوا ،لحظه ای که نام درخشان تـــــــو برسر لوحه دفتری درخشید که سرنوشت من،در آن رقم می خورد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۱۵ ساعت 15:14 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س