سکوت ما بهم پیوست و ما...ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتیم وخنده زدیم.نهفتیم و سوختیم.

هر چه بهم تر ،تنهاتر

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک امدم بنده شدم و تو به بالا رفتی و خدا شدی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاه نوشتن خاطرات ،ورق خوردن صفحات زندگی ام را به نظاره می نشینم تا آن گاهی رسد که ناب ترین و با شکوه ترین لحظه ای رسد که پر از شوکت  و ماوراء و هوا ،لحظه ای که نام درخشان تـــــــو برسر لوحه دفتری درخشید که سرنوشت من،در آن رقم می خورد.