چشمهارو باید شست جور دیگر باید دید

باید عاشق شد و خواند: "باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست" پشت دیوار کسی میگذرد میخواند: "باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است" رهگذر خسته به شب می نگرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع کني و همه را به يک نفر هديه کني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگه داشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است که لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۰۹ ساعت 1:56 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س