اجبار و انتظار

چه قدرسخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بهش بگي چه قدر سخته وقتي پشتـت بهشه دونه هاي اشک صورتت رو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هميشه نا اميد بود و انتظار مي کشيد که توي برگه هاي دفترش قطار مي کشيد عبور لحظه ها فضاي گنگ ايستگاه وباز صداي ساعتي که راس شش هوار مي کشيد براي رسم شکل رفتنش سه رنگ تيره داشت و هي از اين مدادهاي کهنه کار مي کشيد مسافرش شبي که جاده زير نور ماه مرد شبي که جغد هم درخت را به دار مي کشيد رسيد و ديد روي سنگ مرمري نوشته اند : کسي نا اميد بود و انتظار مي کشيد
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۰۵ ساعت 14:54 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س