خدای من

خدایا نکند آنی ریسمان بگسلد و مرا به حال خود در این دشت پر وحشت رها کنی که اول راهم و توشه ای همراه ندارم،جز لطف تو ای لطیف و بجز عشق تو ای کریم،جز باری خاک آلود و تنی خسته وژولیده هیچ ندارم. فقط دل گرم به لطف و کرم صاحب خانه ام مرا با تمام خستگی ها به سر منزیل برسان. گفتی برخیز، گفتی بیا، گفتی صدایم کن که منهم پاسخ آن.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۷/۱۹ ساعت 0:44 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س