امشب می خوام از تو بگویم از دلم برای تو.

امشب مثل هر شب بی تو غمگینم چون باز هم نیستی

3سال است که چشمانم  را به پنجره می دوزم شاید بیایی شاید درو باز کنی من مثل همیشه اولین کسی باشم که به تو سلام می کنم وبگم خسته نباشی پدر.

ولی افسوس تو هیچ وقت نیامدی .دلم می خواست به خاطر نا مردی که در حق ما کردی ازت متنفر بودم دوست نداشتم اما نمی تونم هر روز،هر روز که می گذره بیشتر نبودنتو احساس می کنم و احتیاجم نسبت به تو بیشتر می شه. یادت هست  بخاطر اشتباهی که کردم بغلم کردی و من گریه کردم گفتم:بابا منو ببخش من اشتباه کردم و تو با نگاه مردونه و پدرانت به من فهموندی که منو بخشیدی.و اون روز اولین و اخرین روزی بود که به تو از هر وقت دیگه نزدیک بودم.اما افسوس همه چیز خیلی زود تموم شد و جز خاطره چیز دیگه ای نمونده و صد افسوس دیگه که این حرفام مثل حرفای دیگم به نوشته های دور ریختنی دیگه تبدیل میشه.این روزها من خیلی غمگینم خــــــیـــــــــلی........

چون واقعاً بهت احتیاج دارم ولی تو قافل از همه اینا سرت به کاره خودته و اینجا نیستی تا بغلت کنم و تو بغلت گریه کنم و اروم بشم .

دلم می خواست ازت بپرسم:تو هم دلت واسه من تنگ میشه!؟

خیلی دوست دارم پدر