نا شناخته
شهري به نام عشق کوهي است به نام محبت در اين کوه رودي است به نام صفا در اين رود آبراهي ميرود به نام وفا سر انجام اين آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان پا برهنه و عريان ميدود براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار انقراض نسل دايناسورند بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي مريخ را شناخته است اما هنوز! كوچه هاي دلش را نمي شناسد.

+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۶/۲۵ ساعت 3:11 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س