همان غريبه ای هستم که از جاده ی مه آلودی تنهای تنها با کوله باری از غم های زيبا نام تو را در زير لب زمزمه ميکنم. مه کم شده است زمين گرم است وحسی برای وداع نيست اما تو با من وداع ميکنی و با او ميروی... اينجاست که غمی ديگر به کوله بار غم های زيبا اضافه می شود دوباره زمين سرد می شود وهمه جا مه آلود است و من باز همان غريبه ام.