تنهايي من

درد تنهایی خود را به که گویم
چون که بر دست و به پایم
به که گویم که در این جامعه خالی از عشق
بتنیدند گلی از گل ریحان
همه در تاب و خروشند
من به سان گلی از باغ گل یاس بدم
همه چون سرو به بالا نگرن
که ندانم چگونه به شکوفایی خود شاد شوم
و به فغان ار غم هستی
که تواند مرا شاد کند
که تواند که مرا یاد کند
و دل غم زده را
و صدای نفسم را ببرد تا که رسد بر دل یاران
به سرود غم هستی بسراید
...من که خواهم ولی افسوس که نتوانم
آه ....
از اینجا بروم
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۸/۱۲ ساعت 2:53 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س