درد عشق

آنکس که درد عشق بداند
اشکي بر اين سخن بفشاند
اين سان که ذره هاي دل بي قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هواي توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال،
روزي غبار ما را ، آشفته پوي باد
در دور دست دشتي از ديده ها نهان
بر برگ ارغواني
پيچيده با خـــــزان
يا پاي جويباري ،
چون اشک ما روان
پهلوي يکدگر بنشاند!
ما را به هم برسانــــد!
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ۱۳۸۴/۰۸/۱۰ ساعت 6:18 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س