هیچ کس فریاد رسم نیست

در این شهر غربت من تنها پرنده ای بی بالم
در این دنیا من تنها پرنده بی آشیانم
تنهای تنها فقط با یک دل سرخ به انتظار نشسته ام
دردل تاریکی ها بر فردا می اندیشم
ای دنیا مرا در آغوش بگیر
من تنها به دوردستها،به روشنایی ها فکر میکنم
مرا در آغوش گم روزگار بگیر
تا این تنهایی را از یاد ببرم
*********
آسمان می کشم
با ستاره هایی در آن
تاآسمان تنها نباشد
دریای میکشم
وموجی در آن
تا دریا یم تنها نباشد
قطاری می کشم
و مسافری در آن
تا مسافر همدم قطار باشد
اما!آما چه کسی چهره مرا می کشد؟
*********
من زاده دامان غمم هيچ كسم نيست ...! جز اشك در اين غمكده فريادرسم نيست ...! اي درد بيازار مرا , هر چه تواني... خوش باش كه مي ميرم و كس داد رسم نیست
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۱۰/۰۴ ساعت 2:8 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س