فقط سوز دلم را در جهان، پروانه می داند 

غمم را،بلبلی که آواره شد از لانه می داند

نگریم چون ز غربت؟خیر می سوزد به حال من

ننالم چون ز غم؟یارم مرا بیگانه می داند.

به امیدی نشستم شِکوه ی خود را به دل گفتم

همی خندد به من،این هم مرا دیوانه میداند

به جان او که دردش راهم از جان دوست دارم

ولی میمیرم از این غم که داند یا نمی داند؟

نمی دانم کسی کاندر کسی سر زلفش چه خونها شد

ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند

نصیحتگر ،چه می پرسی علاج جان بیمارم!

اصول این طبابت را فقط جانانه می داند.

*********

براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در ِ کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشسته ام