زندگی قصه تلخی است که بس ازرده شدم چشم به پایان دادم

هميشه مهم تو بودي ...... اگه غروري بود براي تو بود ..... اگه احساسي بود باز هم براي تو بود و من قانع به يه نگاه تو بودم ........ نگاهي که هميشه يه چيزي شبيه غم غريب يه غروب پاييزي توش بود .. يه حس که بهم ميگفت باهات نمي مونه ........... و حالا نمي دونم حرفات رو باور کنم يا کارات رو ....... دل به کلمات عاشقانت بسپرم يا از کاراي نامهربونت دلگير بشم . مي بيني هنوز هم تو برنده اين بازي هستي و هنوز دل ديوونه ام نمي خواد مرگ عاطفه ها رو باور کنه.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۹/۲۰ ساعت 13:27 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س