گفتم و او نیز گفت

گفتم:این روزها دل خیلی بهانه تو را می گیرد
هوای دیدن تو را دارد
گفت: می دانم همه چیز بهانه است
برای شانه به شانه درحال،هوای با هم بودن
رفتن،نشستن و گریستن
گفتم:چرا گریه!رفتن نشستن درست!
اما گریستن نمی خواهم نه !
گفت:برای حرمت نگاه ناگهان تو
برای یک دل دریا حرف نگفته
گفتم:وبرای هر آنچه گفتمو گفتمو نشنیدی!
گفت:برای آنچه خواستم و بودی،خواستی و نبودم
وبرای هر چه که نمی دانم
گفتم:در تمام این همه سالها،که همه از یادش برده بودند
تو تنها کسی هستی که هستی
گفت:در این دل دل دلواپسی عزیز دل
وقتی تو هستی انگار همه نیستند
شب از آن شبها که در عمرت کم دیده ای
دریا دریا ستاره است.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۹/۱۲ ساعت 1:51 توسط شری
|
شهرزاد قصه گو که خودش قصه س