اگر دلت یک لحظه در صد سال یاد می کند ، بی شک دل من در تمام عمر به یادت می تپد پرشور / سلام مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس شب ها چگونه آسوده می خوابد / گذشت اون وقتایی که آدما همیگرو دور می زدن .... الان دیگه از روی هم رد میشن ! / زخمی بر پهلویم است ، روزگار نمک می پاشد ! و من پیچ و تاب می خورم و همه گمان می کنند که می رقصم ...

چرادست زندگی اینگونه به دلم داغ می گذارد

چرانفس کشیدنم باید بایدبغض داشته باشد

کاش مردم سرزمین من هم مانند سرزمین غرب خواهان خودم بود

نه خواهان مدرک وپول پدروموقعیت پدر

چرا گناه ...........پای من باشد

من نمی خواهم لونده وجلف و ناپاک باشم تا خواسته شوم

مردم سرزمین من خواهان نخواستنهای من هستن

مادرم از خود خاطره خوش دارد ولی من ناله دارم

پس کی زندگی خوشی هایش را به من ثابت می کند

شاید وقتی میمیرم .......