یک شبی مجنون نمازش را  شکست بی وضو درکوچه لیلا نشست آن شب مست مستش کرده

بود فارغ ازجام التماسش کرده بود .

یارب ازچه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دلخونم نکن من که

 مجنونم افتاده ای دیوانه لیلایت منم.

در رگت پنهان وپیدایت منم.سالها باجور لیلا ساختی .من کنارت بودم ونشناختی.

زمین افسرده شده
ترک برداشته

شاید بشکند

پس قدر زندگی را بدان ...زندگی کن  ولی با عطر خدا

بانک خون فریاد میزند نیازمند خون هستند

اما
اما چه کسی می تواند درحالی که عشق را فحش می دهد در دوست داشتن تف اسیدی خود را می پاشاند می تواند قطره ای خون دهد و در رگهای نیازمندی جریان یابد.